دیار غربت

هیچ ثروتی چون عقل وهیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب نیست حضرت امیر

بودا و فاحشه

بودا به دهی سفر کرد .زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»

بودا به کدخدا گفت :«یکی از دستانت را به من بده» کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .آنگاه بودا گفت :

«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد :هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .

بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش

 

...

 

 

فاحشه را خدا فاحشه نیافرید؛

آنانکه در شهر نان قسمت میکنند،

او را لنگ نان گذاشته اند،

تا هر زمان لنگ هماغوشی ماندند،

او را به نانی بخرند!

 

"صادق هدایت"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 15:13  توسط عادل   | 

ای دل نه هزار عهد کردی

کاندر طلب هوا نگردی؟

کس را چه گنه تو خویشتن را

بر تیغ زدی و زخم خوردی

دیدی که چگونه حاصل آمد

از دعوی عشق روی زردی؟

یا دل بنهی به جور و بیداد

یا قصهٔ عشق درنوردی

ای سیم تن سیاه گیسو

کز فکر سرم سپید کردی

بسیار سیه، سپید کردست

دوران سپهر لاجوردی

صلحست میان کفر و اسلام

با ما تو هنوز در نبردی

سر بیش گران مکن، که کردیم

اقرار به بندگی و خردی

با درد توام خوشست ازیراک

هم دردی و هم دوای دردی

گفتی که صبور باش، هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

هم چاره تحملست و تسلیم

ورنه به کدام جهد و مردی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 18:9  توسط عادل   | 

دکتر علي شريعتي : در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه مرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 19:46  توسط عادل   | 

                    ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم 


          تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم

                             « دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 19:35  توسط عادل   | 

آزادی

آزادي،

در دامن اسارت مي زايد،

در زنجير رشد مي كند،

از ستم تغذيه مي كند،

با غصب بيدار مي شود. . .

هاي، اين سرنوشت آزادي است!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 13:40  توسط عادل   | 

ضیافتهای عاشق را، خوشا بخشش ، خوشا ایثار                            

      خوشا پیدا شدن در عشق ، برای گم شدن در یار

چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب       

      چه امیدی به این ساحل ، خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن                        

            خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن

اگر خوابم اگر بیدار ، اگر مستم اگر هوشیار                

     مرا یارای بودن نیست ، تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من ، من تن خسته را دریاب    

     مرا هم خانه کن تا صبح ، نوازش کن مرا تا خواب

همیشه خواب تو دیدن ، دلیل بودن من بود             

           چراغ صبح بیداری ، اگر بود از تو روشن بود

نه از دور و نه از نزدیک ، تو از خواب آمدی ای عشق 

  خوشا خود سوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 20:11  توسط عادل   | 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران شکیب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و زجانان شکیب نیست

گمگشته دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:52  توسط عادل   | 

در احد

که گل بوسه زخم ها ، تنت را دشت شقايق کرده بود ،

مگر از کدام باده مهر ، مست بودی

که با تازيانه ي هشتاد زخم ، بر خود حد زدي؟

کدام وام دار تريد؟

دين به تو ، يا تو بدان؟

هيچ ديني نيست که وام دار تو نيست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:19  توسط عادل   | 

چگونه شمشيري زهرآگين

پيشاني بلند تو – اين کتاب خداوند را _ از هم می گشايد

چگونه می توان به شمشيری ، در يايي را شکافت!

با پای تو می گريم

با اندوهی ، والاتر از غم گزايي عشق

 و ديرينگی غم

برای تو با چشم همه محرومان می گريم

با چشمانی ، يتيم نديدنت

گريه ام ، شعر شبانه غم توست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:16  توسط عادل   | 

چگونه اين چنين که بلند بر زبر ما سوی ايستاده ای

در کنار تنور پير زنی جای می گيري ،

و زير مهميز کودکانه ی بچگکان يتيم

و در بازار تنگ کوفه ... ؟

آن هنگام که به همراه آفتاب

به خانه يتيمکان پير زنی تابيدی

و صولت حيدری را

دست مايه شادی کودکانشان کردی

و بر آن شانه ، که پيامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هرای شير می خروشيد

کلمات کودکانه تراويد ،

آيا تاريخ ، به تحير ، بر در سرای ، خشک و لرزان نمانده بود؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:14  توسط عادل   | 

پيش از توهيچ اقيانوسی را نمي شناختم

که عمود بر زمين بايستد...

پيش از تو ، هيچ خدايي را نديده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

آه ای خدای نيمه شبهای کوفه تنگ

ای روشن خدا

در شب های پيوسته تاريخ

ای روح ليلة القدر

حتی اذا مطلع الفجر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:41  توسط عادل   | 

به کدام مذهب هستيد به کدام ملت هستيد

که کشند عاشقان را که تو عاشقم چرايي

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آيي

به قمار خانه رفتم همه پاکباز ديدم

چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

در دير می زدم من که يکی ز در در آمد

که درآ درآ حرامی که تو هم از آن مايي

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:27  توسط عادل   | 

موج

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سرکش و ناشکيبا

که هر لحظه ات می کشاند به سوئی

نسيم هزار آرزوی فريبا

تو موجی

تو موجی و درياي حسرت مکانت

پريشان رنگين افقهای فردا

نگاه مه آلودهء ديدگانت

تو دائم به خود در ستيزی

تو هرگز نداری سکونی

تو دائم به خود می گريزی

تو آن ابر آشفتهء نيلگونی

چه می شد خدايا...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشودهء خود

ترا می ربودم... ترا می ربودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:51  توسط عادل   | 

دین و شناخت خدا

سر آغاز دین ، خداشناسی است ؛ و کمال شناخت خدا ، باور داشتن او ؛ و کمال باور داشتن خدا شهادت به یگانگی اوست ؛ و کمال توحید اخلاص ؛ و کمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است ؛ زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیر از موصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است ؛ پس کسی که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند او را به چیزی نزدیک کرده ، و با نزدیک کردن خدا به چیزی ؛ دو خدا مطرح شده ؛ و با طرح شدن دو خدا ، اجزایی برای او تصور نموده ، و با تصور اجزا برای خدا او را نشناخته است و کسی که خدا را نشناسد به سوی او اشاره می کند و هر کس به سوی خدا اشاره کند ، او را محدود کرده به شمارش آوَرَد . و آن کس که بگوید: « خدا در چیست؟» او را در چیز دیگری پنداشته است ، و کسی که بپرسد : «خدا بر روی چه چیزی قرار دارد؟» به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است ، در صورتی که خدا همواره بوده ، و از چیزی بوجود نیامده است . با همه چیز هست ، نه اینکه همنشین آنان باشد ؛ و با همه چیز فرق دارد نه آنکه از آنان جدا و بیگانه باشد . انجام دهنده همه کارهاست ، بدون حرکت و ابزار و وسیله ؛ بیناست حتی در آن زمان که پدیده ای وجود نداشت ، یگانه و تنهاست ، زیرا کسی نبوده تا با او انس گیرد ، و یا از فقدانش وحشت کند .

بر گرفته از خطبه یکم نهج البلاغه حضرت امیر

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:38  توسط عادل   | 

هديه

من از نهايت شب حرف می زنم

من از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای

مهربان چراغ بيار

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:29  توسط عادل   |