زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران شکیب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و زجانان شکیب نیست
گمگشته دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:52 توسط عادل
|

در احد که گل بوسه زخم ها ، تنت را دشت شقايق کرده بود ، مگر از کدام باده مهر ، مست بودی که با تازيانه ي هشتاد زخم ، بر خود حد زدي؟ کدام وام دار تريد؟ دين به تو ، يا تو بدان؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:19 توسط عادل
|

چگونه شمشيري زهرآگين پيشاني بلند تو – اين کتاب خداوند را _ از هم می گشايد چگونه می توان به شمشيری ، در يايي را شکافت! با پای تو می گريم با اندوهی ، والاتر از غم گزايي عشق و ديرينگی غم برای تو با چشم همه محرومان می گريم با چشمانی ، يتيم نديدنت گريه ام ، شعر شبانه غم توست...
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:16 توسط عادل
|

چگونه اين چنين که بلند بر زبر ما سوی ايستاده ای در کنار تنور پير زنی جای می گيري ، و زير مهميز کودکانه ی بچگکان يتيم و در بازار تنگ کوفه ... ؟ آن هنگام که به همراه آفتاب به خانه يتيمکان پير زنی تابيدی و صولت حيدری را دست مايه شادی کودکانشان کردی و بر آن شانه ، که پيامبر پای ننهاد کودکان را نشاندی و از آن دهان که هرای شير می خروشيد کلمات کودکانه تراويد ، آيا تاريخ ، به تحير ، بر در سرای ، خشک و لرزان نمانده بود؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:14 توسط عادل
|

پيش از توهيچ اقيانوسی را نمي شناختم که عمود بر زمين بايستد... پيش از تو ، هيچ خدايي را نديده بودم که پای افزاری وصله دار به پا کند، و مشکی کهنه بر دوش کشد و بردگان را برادر باشد آه ای خدای نيمه شبهای کوفه تنگ ای روشن خدا در شب های پيوسته تاريخ ای روح ليلة القدر حتی اذا مطلع الفجر
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:41 توسط عادل
|
